|
مادر و پسر | ||
|
سلام اينقدر ننوشتم كه نمي دونم چي بنويسم و از كجا شروع كنم و اينقدر مناسبتها آمدند و رفتند كه خوب! نمي شه دوباره بهشون برگشت و اشاره كرد اما : من مادرم رو زماني درك كردم كه مادر شدم من زماني تونستم نيازها و مشكلات مادرم رو درك كنم كه مادر شدم زماني متوجه شدم چقدر انتظار هاي بي جا داشتم از مادرم كه مادر شدم من فقط ازش توقع داشتم و نمي تونستم علت عدم برطرف شدن توقعاتم رو بفهمم و البته مي دونم كه اگر ده بار ديگه هم متولد مي شم باز هم توي دوران بچگي - نوجواني و جواني و در زماني كه هنوز مادر نبودم ، باز همه اون انتظارها و توقع ها بوحود مي اومد - و در واقع محاله كه بتوني درك كني چون فقط يك كودكي وقتي پسر دار شدم محبتم رو به مادر همسرم بيشتر كردم چون الان بيشتر مي فهممش چون مي دونم همسري يه نوزاد هفت ماهه بوده كه موقع تولدش مادرش تا نابينايي مي ره و بعد بر مي گرده و مي دونم كه چقدر دوست داشتني بوده براش مثل آريا براي من ! و شرمم باد اگر روزي بخوام همسري رو از ديدن مادر منع كنم الان مي گم با خودم : مامانم ببخش اگر نمي تونستم اون موقع دركت كنم و كمكت كنم اما الان سعي مي كنم بيشتر جبران كنم مي گم: مامانم فدات بشم كه چه روزهاي سختي داشتي بدون اينكه كسي دلگرمت كنه و به احساسات خودت هم توجه كنه و من فقط تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه دختر خوبي باشم و ازم راضي باشي و خدا رو شكر كه راضي هستي منم از تو راضي ام و مي بخشم همه روزهايي كه دوست داشتم داشته باشم چون تو تقصيري نداشتي ، اين رو الان مي فهمم آرياي نازنينم ، فرشته كوچك خونه ما، معنا بخش همه زندگي ما ، فداي دستهاي كوچكت عزيزم و نگاه سرشار از مهرت ، فرزند پاكم ، از تو هم ممنونم كه اينقدرررررررررررر خوبي آريا اگر بود الان مي گفت : مِسي و من : خواهش مي كنم مامان ( چاكرتيم جوجه! ) از واكسن هجده ماهگي خيلي ترس داشتم چون شنيده بودم تب مي كنن ولي باز خدا به من ضعيف رحم كرد و پسرك با سر بلندي اين واكسن رو هم پشت سر گذاشت و مثل قبلي ها نه پا درد گرفت و نه تب دار شد - الحمد الله رب العالمين صِدّاي چيه ؟ اين سوال جديديه كه ياد گرفته و مي پرسه و من دلم مي خواد اول قورتش بدم و بعد اگه چيزي ازش موند جوابش رو بدم ! روزهايي كه خونه ايم هلي كوپترهايي كه هر روز صبح سه نوبت چرخش دارن بر فراز آسمان رو بدو بدو مي ريم و پشت پنجره مي بينيم ، چرا دروغ ! خودم با سي سال سن هنوز اگر صداي هلي كوپتر بشنوم بي قراره ديدنش ميشم احتمالا علاقه اش به هلي كوپتر به اصطلاح خودش ( تِل ) هم ، ژنتيكيه ! مي ذاريمش توي سبد گاهي و من و بابا اين بازي رو انجام مي ديم و آريا بسيار علاقه داره من ( با آهنگ خاص خود شعر و با خنده و ذوق ) : ني ني داريم ، (دوباره ) ني ني داريم ( سبد رو به سمت پدر مي برم ) ني ني مي خواي ؟ پدر : نه ! نمي خوام ( با خنده موزيانه و كمي مكث) و بعد پدر مي گه : بله مي خوايم ، مي خوايم مي خوايم و اين تكرار مي شه و آريا غش مي كنه از خنده و شادي و گاهي كه من و اون تنهاييم بغلش مي كنم و مي خونم و اون هم در جواب من مي خنده و مي گه : هيي خوام يا اَخوام ( مي خوام )
بازي با برچسب ها ( فكر كنم توي دقت و مهارت دستشون مفيد باشه ) برچسب هاي رو مي كنه و خودش سليقه اي مي زنه روي كمدش
روي كاغذ هم مي تونيم انجام بديم به جاي كمد ، اين شكلي:
نقاشي و البته ديدم در حالت ايستاده بهتر مي تونه بكشه يه كاغذ هم رو ديوار زدم براش گاهي مي ره و چند خطي مي كشه و مي گه : دريا ( دريا مي كشه )
شناسوندن رنگها : از هر روشي براي اين كار استفاده مي كنم معمولا هر رنگي رو كه نشونش بدم توي اتاقش و يا لباسي كه تنمونه هم هرجا اون رنگ وجود داشته باشه نشونش مي دم و گاهي مي بينم خودش مدادي رو بر مي داره و با لباسش مقايسه مي كنه اينجوري دنبال شباهت ها و يا تفاوت ها ه مي گرده و بيشتر به جزئيات اطرافش توجه مي كنه
مامان كه عشق آلبوم و عكس باشه ، بچه هم !
شناسائي وسائل نقليه ( شفاهي و كتبي " شكلك خنده " البته تو كوچمون هم اتوبوس و تريلي و كاميون داريم )
يه سورپرايز معمولي ( البته براي آريا بد نبود - يه قوطي شفاف كه توش يه سري جيزاي جذاب ريخته بودم از جمله عروسكاي آهن ربايي كه رو يخچال مي زنن و ازش خواستم روي ديوار بزنه و ديد وقتي زد افتاد زمين و بعد ازش خواستم به چهار چوب در بزنه و روي درب هاي كابينت و گفتم اين رو فقط روي آهن مي توني بزني هر چند متوجه منظورم نمي شه اما حالا خودش مي دونه كجاها مي تونه بزنه كه نيافته )
بازي جذاب بپر ! ![]()
تونل بازي :
ابتكار جديد براي استفاد از كاميون :
قضي اين پشتي ها هم اينه كه من دست آريا رو مي گيره و روي اين پشتي ها راه مي ره به انتها كه رسيد مي پره و من همونطوركه دستش توي دستمه مسير برگشت دوباره به سمت ابتداي پشتي ها رو تند مي دويم مسير كوتاه نيم دايره اي هست كه تند مي دويم خودش يه ورزش حساب مي شه براي دوتامون ( قربون اون هدت برم " براي جلوگيري از مزاحمت موهاش وقتي بلند بود")
آريا : شماره كودك آزاري چند بود ؟ مي خوام زنگ بزنم !
گريه نكن عزيزم- دورت بگردم
بخند قربون اون خنده ات برم
بدون شرح ! واقعا!
اولين پروانه زنده اي كه آريا از نزديك ديد ( عكس هنري از باباي آريا )
بعد از واكسن هجده ماهگي ( قربون خودت و اون شلوارت برم مااااااااادر )
چند تا از كتابهاش: اين يك مجموعه هشت تايي هست كه آريا چهارتاش رو داره و انشاء اله چهار تاي ديگه اش رو هم مي گيريم چون واقعا شعرهاش عالي بود خيلي زيبا بود از ناصر كشاورز
اين ها هم قشنگن البته از اين مجموعه دوتاي ديگه هم هست
اين ها رو هم آريا خيلي دوست داره
الان من خودم دارم بالا مي يارم از بس عكس آپلود كردم اين پست تازه پينوشت هم داره منتظر باشيد [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:19 ] [ آريا زيبايي روزهاي زندگي من ]
54 ايده بازي با كودك نوپا تا دو ساله عقيده من اينست كه كودكان از طريق بازي مي آموزند. بازي تنها راه آموختن و كشف محيط اطراف مي باشد. و هيچ بازي وجود ندارد كه كودك از طريق آن اطلاعات زيادي بدست نياورد. قطعا خيلي از اينها رو خودتون بلديد و يا انجام داديد ولي مرور دوباره اون خالي از لطف نيست ادامه مطلب [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:23 ] [ آريا زيبايي روزهاي زندگي من ]
شماره 1 17 ماهگيت گل باران پسرم ، مهربان من سلام خدايا در سال جديد آرزو مي كنم به ما مادرهايي كه دامنمون از وجود يكي از فرشته هات سبز شده ، قدرت ، درايت ، فهم ، آگاهي و صبوري بدي تا بتونيم اين لوح هاي سفيد رو به نقش تو، اي خداي من ، نقاشي كنيم كمك كن به اين فرشته ها هر چه خوبي در تو هست ، ياد بديم و صد البته خودمون هم ياد بگيريم و كسي رو تحويل بديم كه شرمنده اش نباشيم هيچ وقت آمين يك ماهي كه گذشت آريا تغييرات زيادي داشت كه بيشترينش در رشد گفتاري و همچنين فهم كلماتش بود و الان تقريباً خيلي از كلمات رو با تغييرات خاص خودش كه اقتضاي هر كودكي هست بيان مي كنه و ما بسي خرسنديم كه صداي اين جوجه رو مي شنويم و اينكه تقريبا نفس راحتي مي كشيم كه بيشتر نيازهاش رو مي تونه بگه و همينطور بيشتر احساساتش رو مي تونه بگه و نشون بده كلماتي كه بيان مي كنه زياد هستن و براي نمونه : به رفتن مي گه : بليم ، مداد رو هر جه ببينه مي گه : اِداد ، بيرون بخواد بره : ددر ، آب خواستن هم كه معموليه: آبه ، اووووه از همه مهمتر مي گه : ماماااااااااااان ، وقتي چند دقيقه اي من رو توي خونه در معرض ديدش نبينه مي گه : ماما ! وقتي جواب بدم ديگه كاريم نداره و به كار خودش ادامه مي ده - وقتي مي برمش تو آسانسور و منتظريم بابا بياد اينقدر بابا مي گه تا بنده خدا برسه - از ماشين باباش كه پياده مي شه اينقدر بابا مي گه تا برگرده و من همش مي گم بابا الان مي ياد مامان و اون هم مي خنده و مي گه : اَ آن و معني الان رو مي دونه مي گه : هوووووووووووووووووووووو ترس ، يعني بترسين من دارم مي ترسونمتون و ما هم اداي ترسيدن رو در مياريم و اون ريسه مي ره از خنده چه بگويم كه چقدر عاشق اتوبوسي و هر بار كه مي بيني هزار بار مي گي : اين چيه و ما هزار بار مي گيم اتوبوس و از قضا توي كوچه مان هم رديف تا رديف كاميون - تريلي- اتوبوس -وانت - نيسان و ... هست و به اتوبوس مي گه : اوتوس الكي دستش رو مثلا مي ذاره تو ماشينش يا زير فرشي ، لاي چيزي و الكي اداي گريه در مياره و مي گه : درد! يعني دستم يا پام درد گرفته و ما بايد بگيم آخي آخي درش بيار مامان - آخيي و بعد بوسش مي كنم اون دست يا پاش رو و البته خودم دست و پاش رو در نمي يارم كه خيلي لوس نشه و البته اينها همش نمايشه و اگر واقعي باشه كه به دادش مي رسيم حتما پاي مامان بزرگش رو ناز مي كنه كه درد نكنه و مي ماله براش و بعد مي گه : درد ! يعني درد مي كنه آتش رو مي گه و جوشكاري كه مي بينه مي گه : آتشو خيلي كلمات ديگه كه الان يادم نمي ياد معني و مفهموم همه جملاتي رو كه مي گيم مي دونه و هر كاري رو ازش بخوايم انجام مي ده بسيار مهربان تر و خوش رو تر از قبل شده به لطف خدا و هميشه خنده رو هست بسيار عاشق مهمانه و باز هم به لطف خدا از هيچ مهماني نمي ترسه ولو اينكه اصلا قبلا نديده باشه اونها و خيلي زود شروع به محبت كردن به مهمونها و ابراز خوشحالي از آمدنشون مي كنه و مثل پروانه دور مهمانها مي چرخه براي در اختيار گذاشتن اسباب بازي هاش به ديگران هيچ ناراحتي اي نمي كنه و خيلي مسالمت آميز باهاشون كنار مي ياد معمولا هر كاري كه مي دونيم باعث شكل گرفتن لجبازي درش مي شه رو مواظبيم و شرايط و محيطي فراهم نمي شه معمولا كه اون رو به لجبازي كردن وادار كنه و اگر مسئله اي هم پيش بياد از همون روش زدن مسئله به شوخي و خنده و دلقك بازي اون موضوع رو به يك موضوع خنده دار و سپس فاصله دادنش از همون محيط استفاده مي كنيم اين روزها وقتي بغلش مي كنيم سفت ما رو ميچلونه و ما نمي دونيم واقعا از خوشحالي و از اينكه مي بينيم اون از ما راضيه و دوستمون داره چقدر خوشحال مي شيم و خوشحال تر اينكه پيش ما بودن رو به همه جا ترجيح ميده توي محيط هاي بيرون و پارك ها براحتي با همسالان و كوچكتر و بزرگتر كنار مي ياد و به خوبي از وسيله ها استفاده مي كنه بعضي شعرها رو حفظه . چجوري ؟ به اين صورت كه من اون شعرها رو مي خونم و با حركت براش اجرا مي كنم و اون به دقت نگاه مي كنه و بار بعد كه مي خونم فقط من خواننده هستم و اون كسي هست كه حركات شعر رو انجام مي ده و آريا واقعا به شنيدن شعر همراه با حركات علاقه داره و پيشنهاد مي كنم بعضي شعرها رو كه ميشه با حركت هاي دست و صورت براي بچه ها بخونيد شبها كه مي خواد بخوابه بعد از شام يه مقدار بازي حركتي انجام مي ديم و بعد كم كم حركتها مي افته و ميشه نشستني و بعد كم كم چراغها كم مي شن تا جايي كه فقط لامپ آشپزخانه روشن مي مونه و آريا مي دونه كم كم بايد بخوابه اون موقع من كتاب : مامان مي خوام بخوابم رو مي يارم و با هم صفحاتش رو نگاه مي كنيم و من اسم پسركي رو كه توي كتاب هست آريا مي گم و براش مي خونم به صفحه حيواناتي كه در خواب هستن نگاه مي كنه و مي گم خرگوش كوچولو خوابيده - بع بعي ها خوابيدن ببين همه خوابيدن مامان مامان هيـــــــس و دستم رو مي ذارم رو لبم و اون هم همين كار رو مي كنه و مي گه هيـــــس ! و بعد ميرسيم به صفحه آخر كه آريا كنار خرسي و موش و خرگوش رفته به رختخوابش و مامان و بابا بالاي سرش دارن شب به خير مي گن وقتي كتاب تموم شد آريا بايد بابا رو ببوسه و باي باي كنه و بره بخوابه كنار تختش يه سري برچسبها از جمله پروانه چسبوندم به ديوار ، گاهي كه مي زنه به سرش كه در عين خستگي و خواب آلودگي دوباره بلند شه بره اين جمله معجزه مي كنه : آريا ! پروانه ها خوابيدن ! هيس آريا هم بايد بخوابه و اون سريعا دستش رو مي ذاره روي چشمهاش و كم كم مي خوابه با لالايي مادر ظهر ها كه به خونه مي رسيم بسته به اينكه در چه وضعيتي باشه خوابش بياد يا نياد بساط نقاشي رو مي ياريم و توي فاصله اي كه گذاشتيم غذا گرم بشه لباسا رو مي كنيم و دفتر بزرگ نقاشي و مدادها رو مي ياريم و مامان براي آريا نقاشي مي كشه و توضيح مي ده و اون هم با دقت نگاه مي كنه و گاهي خط هايي مي كشه خداوندا هر لحظه بودن پسرم رو شكر مي كنم پي نوشت 1 : مطلب اصلي يادم رفت ، در ادامه رشد گفتاريش ، يك روز وقتي از كار رفتم خونه مامان بزرگ دنبالش ، بهم گفت آريا مي تونه اسمش رو بگه . اون موقع خيلي حرف زدنش زياد نشده بود مثل الان و من راستش توي تصورم نمي گنجيد و باور نكردم تا اينكه همون موقع جلوم ازش پرسيد اسمت چيه ؟ و اون خنديد و گفت : آيييا - حرف (ر) رو نمي گه ولي وقتي مي گه : آيييا كسي متوجه نمي شه كه (ر) رو نگفته حالا ديگه هر وقت ازش مي پرسيم كه عزيز دل مامان كيه ؟ به جاي اينكه بزنه رو سينه اش مي خنده و مي گه : آيييا جالبه از وقتي اسمش رو ياد گرفته احساس تملك به وسيله هاش رو بيان مي كنه ، مثلا اتوبوسش رو مي گيره تو دست مي گه اين چيه ؟ مي گم : اتوبوس دوباره مي پرسه و من جواب ، دوباره مي پرسه و من جواب و دوباره مي پرسه و من جواب آخرش خودش مي گه : آيييا - يعني مي گه بگو اتوبوس آريا - حالا هر قوت وسيله اي از وسيله هاش رو مي ياره و مي پرسه از لباس گرفته تا شونه تا اسباب بازي تا خوراكي و مي پرسه اين چيه ؟ بايد كلمه آريا رو حتما بگيم تا خيالش راحت بشه - حوله آريا - ماشين آريا - سيب آريا و ..... پي نوشت 2 : و باز در ادامه رشد گفتاريش ، اين جمله هست : چييييي شد ؟ شما در كنارش يه قيافه بامزه با خنده و جدي قاطي و لبهاي غنچه براي اداي اين جمله هم تصور كنيد وقتي صدايي يهويي مي ياد ، چيزي مي خوره زمين ، جايي مون درد مي گيره و يه آخ و اوخي كنيم ، و هر چيز ناگهاني كه پيش مي ياد سريع مي گه : چيييي شد ؟ و ما اگر قابل توضيح باشه كه بايد خدمت آقا توضيح بدهيم كه چي شد ؟ راستي به موتور هم مي گه : اِتور باز و بسته بودن رو هم مي گه - كفش هم همين طور البته مي گه : پَبش - به خوردني ها هم مي گه : مَمَم
عكسها خيلي زياد هستن و نمي شه از خيلي هاش گذشت عكسها در پست پائين حتما ببينيد هااااااااااااااااااا - شماره 2 [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 10:54 ] [ آريا زيبايي روزهاي زندگي من ]
شماره 2 - عصرهاي دل انگيز بهاري و سه چرخه سواري و ديدن گل و بلبل و گربه !
نتيجه گذاشتن بعضي كارها براي دقيقه نود يكيش اين مي شه كه آرايش گر پسرت مي ره سفر و تو بايد مدت تعطيلات عيد رو هي موهاي پسرك رو در مدل هاي مختلف ببندي كه نياد تو چشماش و بتونه راحت بازي كنه
اينجا از شنيدن صداي خروس متعجب شده و داره صداي خروس در مياره برام :
مي ره توي كمد و بعد اشاره مي كنه و مي گه : بست يعني در رو ببند و بعد بازي ميكنيم اون براي من ادا در مياره و من براي اون و اونجا هي منو مي خواد بترسونه و مي گه : هووووووووووووووو ترس ، يعني من بترسم
ديدار جمعه هاي آريا با دريا و صداي دلنشين موج ها :
و همبازي شدن با دوستان در سرسره :
اين هم نتيجه سپردن بچه ات به دست يك آدم ناشي ( اين آدم ناشي يك پسر دانشجوست كه مثلا بچه مون رو برد تو حياط گلها رو نشونش بده و وقتي اومديم بيرون ديديم : به به ! بدون كفش تو حياط داره ول مي چرخه تازه جارو هم مي زنه براشون بچه ام ، و ما هم آمديم بيرون و منتظر آريا مانديم تا حسابي كيفور شده و راضي به رفتن بشوند
عكسهاي بازي هامون رو انشاء اله دفعه بعد ميذارم [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 10:52 ] [ آريا زيبايي روزهاي زندگي من ]
سالي كه گذشت
نمي خوام زياد صحبت كنم اما دوست دارم قدري با تو صحبت كنم ، پسرم آريا وقتي كه خيلي كوچيك بودي منتظر بوديم كه بتوني از دست هات براي گرفتن اشياء استفاده كني و سعي مي كرديم اشياء مناسب رو در اختيارت قرار بديم و تمرينت بديم تا كم كم ياد بگيري و متوجه بشي كه مي توني با اين دستهات اشياء رو بگيري
وقتي كه خيلي كوچيك بودي خيلي دوست داشتي كه با اختيار خودت به پهلو بري و من هر شب كلي دلم برات مي سوخت و مي گفتم پسرم گناه داره همش ثابت خوابيده و بايد خودم هواسم باشه كه مرتب اين پهلو به اون پهلوش كنم كه كمرش از يه جور خوابيدن خسته نشه ، و ما خيلي منتظر بوديم كه كم كم ياد بگيري كه خودت از كمر بري به پهلو ديگه وقت نشستنت رسيده بود ، مامان
بزرگ كلي برات زحمت كشيد و روزها بارها تو رو مي نشوند و پشتي مي ذاشت
پشتت تا كم كم بتوني تعادلت رو توي نشستن بدست بياري و ما هم همينطور وقتي اسباب كشي كرديم و اومديم تو
خونه اي كه الان هستيم تو هنوز نمي تونستي چهار دست و پا بري و ما باز هم
منتظر پيشرفت بعديت بوديم اول سينه خيز رفتي و خوب ، خيلي هم سختت بود و ما كلي دلمون مي سوخت برات اما بايد مي رفتي و من و بابا همش توي تصورمون تو رو
در حال راه رفتن توي اين خونه تجسم مي كرديم و مي گفتيم اگر خدا بخواد
آريا توي اين خونه راه مي افته و بعد شروع كردي به چهار دست و پا
و بعد كم كم دستهات رو گرفتيم و توي خونه تاتي كرديم ، و هي گفتيم تاااااااااااتي نبااااااااااتي و راه رفتيم با هم و من و بابايي به فاصله يك متري بارها و بارها نشستيم و تو رو تشويق مي كرديم كه به سمتمون بياي تا اينكه بالاخره راه رفتي و ما خيلي خوشحال شديم و حالا به لطف خدا مي دوي
حالا كم كم داري برامون حرف مي زني و يكبار توي اين سال به من گفتي : مااامااان ( دقيقا مامان ) و ديگه نگفتي ، اما هر بار كه بابا از جلو چشمات مي ره كنار صدا مي زني : بابا - بابا! بابا و بابا تا كه دوباره برگرده سالي كه گذشت عزيز دلم ، در كنار تو براي ما خيلي سال خوبي بود و من و پدرت هر روز بيشتر از روز قبل عاشق تو مي شيم و ممنونم ازت كه متوجه محبت ما هستي و راه مي ري و دستت رو مي ذاري روي لباهات و برامون بوس مي فرستي و هنوز با لبهاي باز لبمون رو بوس مي كني پسر با محبت من كه مهربونيت ، زبان زد همه شده ، كاش هميشه مهربون بموني سال نو رو به تك تك دوستهاي گلم تبريك مي گم : به رعنا - مامان طهورا - مامان شاينا - مامان آرتين - مامان زينب طلا - مامان طهورا - مامان ويهان - مامان كسري - مامان آنيتا - سهيلا - مامان ثنا و ثمين - بهشاد - شهره و مينو - فرزانه و مرصاد - سفانه و شهداد- عاطفه و بارمان - آرزو و آبتين - مامان پارمين - مامان ديانا - مامان صدرا - مامان امير رضا - سميه و ابوالفضل - وفاي عزيزم و پارسا و همه و همه دوستاي گلم تبريك مي گم و براشون بهترين ها رو آرزو دارم راه برو پسرم - قدمهايت هميشه استوار
شاد باش - لبهايت هميشه خندان عزيز دلم
به سلامتیه همه پدر و مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن
و اميدواريم تو پیری بچه هاشون خجالت نكشن ویلچرشونو هل بدن !!! ![]() [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 14:45 ] [ آريا زيبايي روزهاي زندگي من ]
16 ماهگيت مبارك گل گلدون من ، آرياي من شماره 1 تو مثل آب رواني آمدي تا همه حسرت ها و كاستي هاي وجودم را بشويي و ببري براي هميشه وجود تو و خنده هاي تو و آهنگ صداي تو در فضاي خانه ام ، همه غمهايي را كه از كودكي در خودم داشتم به شادي مبدل كرد مي خواهم بگويم تا بداني كه تو روشني بخش زندگي من بودي و هستي تو احيا كننده همه روح مرده ام بودي و هستي و من با تو دوباره از نو متولد شدم متولد شدم تا تجربه كنم كودكي را بار ديگر حسرت دوران كودكي ام كه نمي دانم چطور گذشت بر دلم سنگيني مي كرد حسرت دويدن با بابام ، حرف زدن با مامانم حالا من هستم و تو هستي تو مادر و پدر مني يا ما پدر و مادر توييم ! در تو حل شدم پسرم دوباره كودكي مي كنم خوشحالم كه دوباره از نو شعرهاي بچه گانه مي خوانم خوشحالم كه از نو ، عمو زنجير باف و يه روز آقا خرگوشه مي خوانم خوشحالم كه دوباره روي زمين مي نشينم و توپ روي زمين قل مي دم خوشحالم كه به جاي همه لحظاتي كه دوست داشتم در آغوش مادرم باشم الان مي تونم تو را در آغوش بگيرم تو براي من خيلي فراتر از يك كودكي تو قشنگترين هديه از طرف كسي هستي كه هميشه عاشقش بودم - دل آرامم خدا مي خواهم بداني چه چقدر برايم بزرگي و وجودم در مقابل روح پاكت به تعظيم در مي آيد هميشه باش پسرم تا با نفس هايت دوباره نفس بكشم عاشقم همه لحظاتي را كه انگشت در چشمم فروووووووو مي بري و مي گويي : چشم دست در گوشم فروووو مي كني و با صداي تو دماغي مي گويي : گووو دماغم را مي چلاني كه بيني را نشانم دهي مي آيي بغلم و مي گويي : بيــــيم يعني بريم و من مي گويم كجا بريم ؟ شصت بار به مقصد اشاره مي كني عاشق همه آاااادر گفتن هات و من : جانم مااااااااادر ، عزيز مادر عاشق اون سينه اي كه وقتي مي پرسم عزيز دل مادر كيه ؟ با دستت مي زني روش و مي گي : اٍ (با كسره ) يعني من ، خوشكل دل مامان كيه ؟ اٍ و مي زني به سينه ات عاشق خنده ها و هيجان هات كه مثل خودم هيج وقت نمي توني پنهونش كني يا جلوش رو بگيري همه لحظاتي كه مي گويي آبه بده (آب بده ) را مي بوسم وقتي كه ميمي مي خوري و بعد از سير شدن مي گي : جاش يعني بذارش سر جاش ! فداي همه ماشين و موتور روندن هات ماماني هيچ اشكالي نداره اگر صد بار بگي اين چيه يا اين كيه ؟ شماره 2 رو اون پائين ببينين [ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 11:5 ] [ آريا زيبايي روزهاي زندگي من ]
16 ماهگيت مبارك اميد قلبم شماره 2 بچه ها معمولاً وقتي خونه مرتبه و همه اسباب بازي مرتب چيده شده بيشتر استقبال مي كنن و اين كار باعث مي شه كه باز هم سراغ همون وسايلا برن و جذابيتشون براشون از بين نمي ره همه جاهايي كه آريا توي اتاقش مي ره سراغشون مرتب رو شناسايي كردم از تمام كشو و كمدهايي كه باز ميكنه همه چيزهاي اضافه اي كه توشون بود رو ور داشتم و به جاشون يكي دو تا يا سه چهار تا اسباب بازي قرار دادم هر شب مي رم توي اتاق و همه اسباب بازي هاش رو مرتب مي كنم مي ذارم سر جاشون نتيجه اين كار عالي بوده و من مي بينم كه هر بار بعد از بيدار شدن با چه شوقي به سمتشون مي ره هر كشويي رو كه باز كنه چند تا وسيله جالب كه دوست داره درشون قرار دادم جالب اينه اينجوري نظم رو هم ياد گرفته و مي دونه كه هر چيزي رو كه ور داشتيم بعدا دوباره بايد بذاريم سر جاش و بارها ديدم كه وسايلاش رو مي ده بهم كه بذارم سر جاشون گاهي هم از كاميونش براي جمع كردن وسايلش استفاده مي كنيم به اين صورت كه شبها قبل از خواب با هم چند تا از وسيله هاش رو مي ريزيم تو كاميون و مي بريم تو اتاقش و به اين وسيله هم مسئوليتي رو بهش واگذار كردم كه كاملاً از عهده اش بر مياد و هم اعتماد به نفسش از انجام موفقيت آميز اون كار مي ره بالا و هم اينكه نظم در وجودش نهاديه مي شه اينجا از خواب بيدار شده و از ديدن ماشين هاش كه توي كمدش مرتب چيده شده خوشحاله و هي داره مي گه اين چيه ؟ و يكي يكي بر ميداره بازي مي كنه و دوباره اكثرشون رو مي ذاره سرجاشون
بازي: ببين - هدف بگير - بزن فقط كافيه توپ رو به سمتشون قل بدي مامان يا اينكه توپ رو پرتاب كني كم كم به جاي اينكه پرت بشه پشت سرت مي خوره به هدفت ![]()
دوست داري به ماشين يه بند ببندم و اون رو دنبال خودت بكشي ؟ ![]()
سه تا از كارتهاش رو انتخاب مي كنم و مي ذارم جلوش . آريا پروانه كو مامان ؟ اول نگاه معنا داري ميكنه همراه با لبخند و فوري به اون چيزي كه اسمش رو بردم نگاه مي كنه همين نگاه كردن به اون كافيه و من آفريييييييييييين دسسسسسسسست و گاهي علاوه بر نگاه اون كارت رو برميداره و نگاهش ميكنه وگاهي هم لطف ميكنه و سه تاش رو با هم جمع ميكنه و پرتاب مي كنه تو هوا و مي گه : كليييي لي لي لي لي
با هم كتاب مي خونيم و گاهي خودش كتاب رو بر ميداره و غرق در كتاب مي شه - آفرين پسرم
اتصال هاي خونه سازيش هم چيزهاي خوبي هستن كه چند دقيقه شاد و هيجان انگيز رو ايجاد كنند . اينجوري :
چهار پايه اي كه خيلي كاربرد داره - هم مي تونه روش ماشين بازي كنه هم مي شه واروش كرد و وسايلا ريخت توش و بيرون آورد
هم مي شه روش نشست و آواز خوند
لمس طبيعت در خانه پدري ام
.... يه روز آقا خرگوشه .... موشه پريد تو سوراخ .... و آريا مي زنه رو صورتش آروم به تقليد از من .... خرگوشه گفت : آخ
آريا : اين جيه ؟ من: اين سنگه مامان
يه پيشنهاد خوراكي : اگر دوست داريد بچه تون خرما بخوره و نمي خوره يا كم مي خوره يا با اشتها نمي خوره مي تونيد چند تا خرماي رو گوله كوچولو كوچولو بكنيد و اون رو توي كنجد بغلتين و بعد اينجوري تقديم كنيد مي بينيد كه با چه اشتياقي مي خورن
مامان ديگه بسه بيا باهام بازي كن
اي خدا از دست اين مامان
مامان آريا هر ماه به دوستاش به عنوان شيريني ماهگرد پسرش به كتاب به دوستاش معرفي مي كنه هر كي مي خواد بدونه كه تو هر سني چه فعاليتي براي بچه اش از نظر رشد
گفتاري - اجتماعي- فعاليتي - هوشي بكنه و اينكه در هر سني چه بازي هاي فكري
اي رو باهاش انجام بده كتاب همه كودكان تيز هوشند اگر ... رو حتماً بگيره مطمئن باشيد 90 درصد سوالهاتون رو جواب مي ده مي دونم كه خيلي هاتون اين كتاب رو داريد اما عجله نكنيد به زودي كتاب هاي بهتري معرفي مي كنم [ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 11:4 ] [ آريا زيبايي روزهاي زندگي من ]
دل آرام من روزي كه تو را نداشته باشم ، نمي خوام هميشه مي گفتم خدايا من رو جزو كساني كه در سختي به يادت هستند و در خوشي تو را فراموش مي كنند، قرار نده خدايا دل خوشم به اينكه : براي اولين بار وقتي يك لقمه رو بزور به دهان كودكم گذاشتم و اون عق زد و گريه زياد كرد و كبود شد ، همسر كودكم را در آغوش گرفت و از من فاصله داد و من گوشه اي از كرده خود پشيمان نشستم، كودك در همان حال گريه باز نگاهش رو از من بر نمي داشت و دقيقه اي بعد كه آرام گرفت آغوش پدر را شتابان به سمت من رها كرد و با اشتياق مرا در آغوش گرفت ، گويي من آن مادري نبودم كه دقيقه اي پيش او را به گريه انداخته بودم آن لحظه تنها تجلي اين بود كه خداي من ، با همه لحظاتي كه تو را با كارهايم به گريه انداختم باز به سمتم شتابان آمدي - اين چنين مانند كودكم - آري درك كردم خداي مهربان تر از مادر را گاهي از اينكه مدتهاست نتونستم با دل راحت كلام خدا رو باز كنم ، افسرده مي شدم اما امروز كه اين مطلب رو خوندم ، خيالم راحت شد و خوشحالم كه كلام تو را در درون مي خوانم نه برون دكتر علي شريعتي : قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است . قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟ قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ، آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است … قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ، خواندن تو آز آخر به اول ،یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند . خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو . آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ، گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم. آرياي من ، فرشته پاك زميني من ، دعا كن ميزبان خوبي براي تو باشم ![]() [ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 13:9 ] [ آريا زيبايي روزهاي زندگي من ]
هستم با كمي تاخير
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 13:6 ] [ آريا زيبايي روزهاي زندگي من ]
آرياي نازنينم ، پانزده ماهگيت مبارك پسر شيرين تر از جانم ، همه خنده ها و شادي هايم ارزاني تو كه همان را هم مديون وجودت هستم نمي دونم شايد اين آخرين پستي باشه كه توي اين وبلاگ درباره آريا مي ذارم آريا در اين روزها : از مدتها وقتي چيزي رو از دستش مي گرفتم در جواب كارش مي گفتم : ممنونم - مرسي آريا رو توپت رو بيار . وقتي آورد : مرسي اگر بره چيزي رو برداره كه خوب نباشه بهش مي گم : آريا بده مامان . وقتي داد مي گم با ذوق : واي مرسي دستت درد نكنه بنابراين نه تنها براي گرفتن اون شي ناراحت نمي شد ، بلكه خيلي هم قند تو دلش آب مي شد كه بهش مي گم مرسي حالا هر چيزي رو هم كه خودش بدون درخواست ما بياد بهمون بده هنوز تحويلمون نداده مرسي رو جلو جلو خودش براي خودش مي گه الببته به اين شكل : مسي بين كارت حيواناتش يه عكس از اين سوسك مستراحي ها هست همونا كه خيلي ها ازش وحشت دارن رو ميگم- اسم اين رو تا حالا بهش نگفته بودم نمي دونم چرا ؟ شايد فكر مي كردم چون اين حشره رو اصلا هيچ جا نديده كه درك كنه - ديروز ولي وقتي بهم دادش و گفت هه؟ گفتم اين سوسكه - سوسك شب باباش كه اومده كارتها رو باهاش ورق مي زنه - يهو با خوشحالي كارت سوسك رو نشون باباش داد و گفت سِسك يعني سوسك . تقريبا همه شون رو ديگه مي شناسه و فقط يكي دو تاشون رو مي تونه به اسم بگه - بالفرض اگر سه تاش رو جلوش بچينم و بگم مثلا فيل كو ؟ دقيقا همون رو ور مي داره بهم مي ده مدتي بود هر چيزي رو كه به دست مي گرفت و از من با هه ؟ (سوالي) مي پرسيد كه اين چيه ؟ من اول مي گفتم اين چيه مامان ؟ ( با تعجب همراه با ذوق) چيه اين ماماني ؟ و بعد مي گفتم مثلا كفشه مامان - اين كفش آرياست الان ديگه صبح تا شب هر چيزي دم دستش مي ياد ور مي داره مي گه با ناااااااااااز فراوان : چيه ؟ چيه ؟ آشغال كوچولو رو زمين پيدا ميكنه مثلا خورده غذاي ظهر يا شام يه وقت كف خونه ريخته باشه ور مي داره مي گه چيه ؟ ( واقعاً در اين جور موارد مي مونم چي بگم) مي گم تخّه مامان - بندازش - بعد اون لطف مي كنه مي ذاره تو دهنش ميخورش ماشااله نه از تاريكي انگاري مي ترسه و نه از تنها تو اتاق در بسته بودن يكي از كارهاش اينه كه گاهي يادش ميياد بره تو اتاق ها معمولا اتاق خواب و در رو از پشت ببنده كه ما اينور پشت در بيايم در بزنيم و اون بگه كيه ! يا اينكه پشت در هي بگيم آريا ؟ آريا كجاست ؟ در رو هم مي خوام باز كنم نمي ذاره . نشسته پشت در . تا در رو وا مي كنم از لاي در يه خنده اي تحويلم مي ده و بعد با تمام توانش در رو هل مي ده كه نتونم بازش كنم و بعد سفت مي بنده در رو و دوباره همون جا پشت در مي شينه - يعني تكون نمي خوره ها - اگه چراغ اتاق خاموش هم باشه باكي نداره البته ما كه بدمون نمي ياد از بازيش من پشت در كلي مي خندم هر صداي كليدي - آسانسوري - دري - تلفني - تق تقي بياد مي گه كيه ؟ اگه ده بار اين آسانسور بره بالا بياد پائين مي گه كيه ؟ و فكر مي كنه حتماً وقتي آسانسور حركت ميكنه يكي از در ما مي خواد بياد تو و ميره پشت در ديشب عكس پرنده ها رو ، روي كارت هاش بهش نشون دادم ميگه هه؟ يا چيه ؟ مي گم پرنده است - پرنده چيكار مي كنه و با دستم بال زدن رو نشونش مي دم و بعد دست هاي اون رو از بغل باز مي كنم و بال زدن رو بهش مي گم - حال هر وقت بهش مي گم پرنده چيكار مي كنه با خوشحالي بال ميزنه وقتي غذاش يا ميوه يا هر چيز خوردني - مي خوره و تموم ميشه بهش مي گم خوردي؟ حالا بگو خدا رو شكر و (بهش ياد داده بودم كه دو تا دستاش رو به علامت شكر بياره بالا) حالا هر وقت مي گم بگو الهي شكر دو تا دستاش رو به علامت شكر مي بره بالا و مي خنده
آرياي عشق موتور اندكي با باباش سوار موتور شده
مثلا داره موتور مي رونه :
نمي دونم فعلا خداحافظ - شايد هم براي هميشه [ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 10:3 ] [ آريا زيبايي روزهاي زندگي من ]
چگونه كودك را تحسين كنيم؟ روش هاي اصلي تربيت تربيت در نظر بيشتر والدين چيزي جز تنبيه نيست، ولي واژه تربيت، در واقع به معناي تعليم دادن يا پرورش ، شامل مجموعه اي از روش هاي مثبت و منفي است. وقتي كودكان خود را تربيت مي كنيد، به آنها مي آموزيد كه چطور رفتار كند. پيش از آنكه انجام كاري را از آن ها بخواهيد، به آن آموزش مي دهيد. شما براي آن ها قالب هاي رفتاري مي سازيد تا آن چه را كه از آنها انتظار داريد، ببينيد. پيوسته به آنها مي گوييد كه انجام چه كاري درست است و در صورت لزوم به آنها يادآور مي شويد كه كدام عملشان شايسته نيست. تربيت مؤثر آن است كه وقتي فرزند شما نيم نگاهي به شما مي اندازد تا مطمئن شود عملي كه انجام مي دهد درست است يا نه، بگوئيم : « درسته ، خوبه ». واكنش تربيتي در قبال كودكي كه تازه راه افتاده و دارد به طرف پريز برق مي رود يك « نه» قاطع و محكم است. وقتي در حال تلفن زدن، فرزند خردسالتان مي خواد مكالمه تلفني شما را قطع كرده با شما صحبت كند، تربيت صحيح آن است كه به او توجه نكنيد. اما اگر خود طفل تصميم گرفت منتظر تمام شدن تلفن شما بشود، بهتر آن است كه به اون توجه كنيد و نگاهي از سر لطف بر او بيندازيد. وقتي به كودك بزرگ تري كه روي موضوعي خاص پافشاري مي كند، مي فهمانيد كه قصد لجبازي دارد، درست عمل كرده ايد. گاهي هم براي آنكه به كودك بياموزيم كه رفتاري غلط و مخالف ميل شما انجام مي دهد، روش مفيد آن است كه اجازه بدهيم پي آمد هاي منفي آن را شخصاً تجربه كند. « بله ها » اغلب از « نه » ها مؤثرترند. زيرا يك پاسخ مثبت به كودك مي فهماند كه رفتارش مورد پسند شماست. تربيت كودك، وظفيه اي يك روزه نيست و انظباط، با يك بار آموزش دادن حاصل نمي شود. پدر و مادر بايد پايدار و جدي باشند تا روش هاي تربيتي شان مؤثر واقع شود. چيزهاي زيادي براي ياد دادن به فرزندتان وجود دارد كه مستلزم وقت و حوصله است(مانند ارزشها، اعتقادات و مهارت ها) به علاوه، كودك شما هميشه براي آموختن درس آماده نيست. بنابراين پيشنهاد مي كنيم كه اول خودتان كسب آرامش را بياموزيد ( در درس هاي آينده بيان مي شود) . در آن صورت با خونسردي بيشتر و مؤثرتر با حوادث غير مترقبه و تلاش هاي ناموفق برخورد مي كنيد. پس از آموختن روش هاي كسب آرامش، بايد اهدافي را كه در سر داريد و نيازهاي كودكتان را ارزيابي كنيد. اگر به اين نصيحت عمل كنيد، در مي يابيد كه بايد منتظر چه عواقبي باشيد. بعد بايد عزمتان را جزم كنيد و ثابت قدم باشيد، با هدف سخن بگوييد و گفته هاي خود را جدي بگيريد و آن ها را رها نكنيد. در نهايت بايد با ديدي مثبت به تربيت فرزندتان اقدام كنيد. در ذهن خود تصويري از آن چه مي خواهيد فرزندتان انجام دهد، بسازيد و آن را به خاطر بسپاريد تا چنان چه آن را انجام داد به او بگوييد كه از كارش راضي هستيد. وقتي كودك با انجام كارهايي كه موافق ميل شماست، رضايت شما را به دست آورد، به آن عادت مي كند. حال در شرايط خاصي بخواهيد نارضايتي خود را از رفتارش نشان دهيد، تاثير آن به مراتب بيشتر از زماني خواهد بود كه به خاطر رفتارهاي خوبش تشويق شده است . ادامه مطلب [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 10:23 ] [ آريا زيبايي روزهاي زندگي من ]
من خيلي خيلي دنبال كتاب تربيتي كه بر اساس موازين فرهنگي و شرعي كشور ما باشه گشتم، دوست داشتم واقعا كتابي رو پيدا كنم كه واقعا كاربري باشه و تنها نگفته باشه اين كار رو كنيد يا اون كار رو كنيد ، بلكه راه هاي انجام دادن يا ندادنشون رو هم بيان كرده باشه اكثر موارد رفتاري رو بررسي كرده باشه و راهكارهاي واقعي و عملي و كاربردي رو بيان كرده باشه خيلي مطالب مختلفي توي سايت هاي مختلف هست، سي دي هاي مختلفي از استادهاي مختلف كه آدم گيج مي شه كه آخه من توي اين وقتهاي محدودي كه دارم كدوم رو تهيه و استفاده كنم و اولويت رو به كدوم بدم كه آخرش هم شايد بشيد مثل من كه مدتها مي گذره و هيچ كدوم هم استفاده نميشه اين بار تصميم گرفتم كتابي رو كه دارم رو توي دست بگيرم و با هم خوندنش رو شروع كنيم اين شروع خوندنه و از دوستان ميخوام كه كتابهايي كه خودشون خوندن و عالي و كاربردي بوده رو معرفي كنند كه بعدا اونها رو هم بخونيم سعي ميكنم مطالب رو در شماره هاي طولاني و كم كم بذارم كههمه حوصله خوندن اون رو داشته باشن ضمناً مطالب كلي هستند و اين طور نيست حتما مناسب سن الان آريا يا بچه هاي همسن آريا باشه بلكه نكات كلي هست كه بهتره بدونيم زمان استفاده از اونها هم مطابق سنشون پيش مياد ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 12:29 ] [ آريا زيبايي روزهاي زندگي من ]
خيلي وقت هست كه نتونستن به دوستهاي عزيز وبلاگيم سر بزنم چون تنها وقتي كه مي تونم از اينترنت استفاده كنم همين ساعت هاي كاريم توي اداره است و به خاطر اينكه توي اداره خيلي كار سرم ريخته ميشه اصلا فرصت نمي كنم بيام و يه خطي اينجا بنويسم هي مي گم بذار اين كار رو هم انجام بدم بعد و اينطوري مي شه كه ظهر مي شه و نه كار تموم ميشه و نه مي تونم سري به اينجا بزنم ضمناً ما همچنان در فراق يك دوربين عكاسي به سر مي بريم . كاش حداقل يه موبايل مثل موبايل مامان طهورا داشتيم تا از گل گلدونمون ، چراغ خونمون ، يعني آريا جونمون عكس بگيريم . البته با همين موبايل كه تا حالا صد بار از دست آريا و مامان آريا خورده زمين و ضربه مغزي شده چند تا عكس گرفتم كه گذاشتم براتون راستش از بس وقتم محدوده و نمي تونم استفاده ديگه اي بكنم مثل مطالعه اي كه در نظر داشتم توي اوقات فراغتم توي اداره انجام بدم و آپ كردن اينجا و سر زدن به شما دوستان ، ديگه روحيه و انگيزم رو از دست دادم و به اين فكر كردم كه اصلا چرا ادامه بدم ؟ البته يكسال اول زندگي بچه ها خيلي هيجان انگيزه و خيلي خوب شد كه ثبت كردم حالا خلاصه موندم چه كنم ؟ ادام بدم يا نه ؟ حوصله ندارم . از اينكه نمي تونم يه خورده بيشتر از وقتم استفاده كنم افسردگي گرفتم به قول مريم جون مامان اميد رضا نبايد توقع بيشتر از توان يا خارج از واقعيت از خودم داشته باشم البته نه اينكه خونه هم اينطور باشم خونه مشغول آريام و لذتش رو مي برم درج مطالب آموزشي رو همچنان ادامه مي دم اما خيلي از دوستاي گلم كه افتخار مي دن و به اينجا سر مي زنن از خواننده هاي خاموش هستن . خوب من هم وقتي مي بينم مطلبي كه گذاشتم بازديد كننده اي چنداني نداشته با خودم مي گم چرا اين همه درد سر به خودم بدم ؟ بابا يه اوكي هم بنويسين كافيه كه من بدونم ادامه بدم يا نه ؟ ديروز تولد من و علي جونم بود . بعد از مدتها فرصتي پيش اومد تا راضيش كنم بلكه خريدي هم براي خودش كنه . واسه همين دستش رو گرفتم و بردمش بازار و گفتم هر چي من مي گم بايد براي خودت بخري اين شد كه تونستيم به اين وسيله يك عدد همسر فراموش گشته رو صاحب دو تا پيراهن و دو تا شلوار جديد كنيم (قبليا همه تنگ شده بودن واسش طفلك ) و خودمون هم به خوردن يه شيريني كفايت كنيم آريا به خوبي راه افتاده و دوست نداره كسي جلوش رو بگيره . بهتره آريا رو به روايت دوربين هزار پيكسل موبايلم ببينيد وقتي سوار تاب مي شه موش هاش رو كه بالاي كمدش قرار دادم ميبينه و امكان نداره درخواست نكنه كه بهش بدمشون . مي دم دستش و به خورده بوسشون مي كنه و بعد اداي موش رو در مياره و بعد هم مي ذاره اون بغل ور دلش و تاب بازيش رو ادامه مي ده
الان مي خواد بذاره بغل خودش :
موبايل قايم ميكنه . يه جورايي بازي پر كن - خالي كن - ببند باز كن ![]() ![]() ![]() باز هم تاب و موش هاش: ![]() خلاصه هر جا مي ره بايد جناب آقايان موش هم باهاش باشن حتي زمان سه چرخه سواري : ![]() داره برنامه كودك مي بينه منم دارم نهارش رو آماده مي كنم البته عكس هم مي گيرم ![]() ![]() در حال دالي بازي با مامان: ![]() قربون اون پا بلند كردنت و كشو گشتنت برم مااااااااااااااااااااااااااادر ![]() دوستاي عزيزم قول مي دم در اولين فرصت به همه شما سر بزنم مامان مينوي كه چند تا پست مي دونم گذاشته و من هنوز نخوندم و بقيه هم همين طور [ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 14:1 ] [ آريا زيبايي روزهاي زندگي من ]
يك برنامه غذايي مناسب بايد كليه مواد مغذي (مواد نشاسته اي، پروتئيني، چربي، ويتامين ها و املاح) را به نسبت هاي متعادل در اختيار كودك قرار دهد تا انرژي مورد نياز او كه معمولا بر اساس يكصد كيلوكالري به ازاء هر كيلو گرم وزن بدن است تامين شود. معمولا 50 درصد انرژي مورد نياز از مواد قندي، 30 درصد از مواد چربي و حدود 20 درصد از مواد پروتئيني به دست مي آيد. بديهي است برحسب عادات مختلف غذايي و افزايش وزن كودك، نسبت هاي فوق بين 5 تا 10 درصد قابل تغيير هستند. غذاي كودكان يك تا 2 ساله بايد كم حجم ولي مقوي و مناسب و شامل همه گروههاي غذايي باشد. مقدار غذاي كودك مي تواند برحسب اشتهاي او افزايش يابد. نبايد انتظار داشته باشيم كه كودكان مانند بزرگترها غذا بخورند چون ظرفيت معده آنان هنوز كوچك است. از طرف ديگر به دليل اينكه حس كنجكاوي كودك جهت آشنا شدن با دنياي خارج تاثير زيادي بر اشتهاي او مي گذارد اين امر ايجاب مي نمايد كه وعده هاي غذايش 5 تا 6 بار در شبانه روز باشد كه سه وعده آن وعده هاي اصلي است كه بايد مقوي و پر انرژي باشد و دو وعده آن نيز ميان وعده است كه بايد مناسب و مكمل وعده هاي اصلي باشند. در اين سن هنوز هم كودك با شير مادر تغذيه مي شود تا بخشي از انرزي و مواد مغذي مورد نياز او از اين طريق در اختيارش قرار گيرد. ادامه مطلب [ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 13:30 ] [ آريا زيبايي روزهاي زندگي من ]
از همه مامان هاي عزيزي كه لطف كردن و با نظرهاي خصوصي كه برام فرستادن من رو راهنمايي كردن خيلي خيلي ممنونم از نظرات ارزنده شما ممنونم . از مامان پويا - مامان كسري - سميرا مامان آنيتا - بهشاد مامان رادين - مامان ديانا- وفاي عزيزم مامان پارسا- سهيلا مامان درسا- شهره مامان مينو و حتي از مامان طهورا ممنونم اميدوارم كسي از ليست جا نمونده باشه [ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 8:17 ] [ آريا زيبايي روزهاي زندگي من ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||